تبليغاتX
عشق آبی - عشق پاییزی

seni gördüğüm zaman dilim neden tutulur

 تورو وقتی که می بینم نمی دونم برای چی زبانم می گیره

seni gördüğüm zaman güller elimde kurur

تورو وقتی که می بینم گلهای تو دستم خشک می شه

seni gördüğüm zaman hayat sanki son bulur

تو رو وقتی که می بینم مثل اینکه جان از بدنم خارج می شه

gözlerine bakınca dünyalar benim olur

تا به چشمات نگاه میکنم دنیاها مال من میشه

خجالت نکش تو بگو ، راوی عزیزم تو بگو

-aşkımı sevgiliye derdimi sevgiliye

عشق منو و درد عشق منو به 

  haydi söyle onu nasıl sevdiğimi

راوی بگو که چطور تو رو دوست دارم

haydi söyle rüyalarda gördüğümü

راوی بگو که چی تو رویاهام دیدم

haydi söyle uykusuz gecelerimi

راوی بگو که چه شبهایی بیدار ماندم

haydi söyle

راوی بگو

seni gördüğüm zaman beni bir ateş sarar

وقتی که تو رو می بینم آتشی وجودم رو فرا می گیره

seni gördüğüm zaman yanar yüreğim yanar

وقتی که تو رو می بینم می سوزه دلم می سوزه

seni gördüğüm zaman canlanır tüm anılar

وقتی که تو رو می بینم همه چیز یه لحظه جان  می شن

seni gördüğüm zaman durur bütün zamanlar

وقتی که تو می بینم زمان از حرکت می ایسته

+ نوشته شده توسط تکگل در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 23:39 |
خدا می خواست امتحانم کند. ولی خداجون امتحانت خیلی سخت بود...خیلی سخت... .دلم گرفته ازاین رویای غمگین وسرد. از رویایی که آدمهای تو اجازه ام نمی دهند که بگویم. رویایی که غمگین شده است ومن توانایی گرمی بخشش را ندارم. رویایی که شبم را رنگین می کرد.دلم گرفته، ازآسمان، که دیگر برایم نمی بارد. آن وقتها وقتی دلم می گرفت باران می بارید ومن زیرباران قدم میزدم، زمانی می شد که باهم می خندیدیم. ولی انگار حالا همه با من قهراند و همه فکر می کنند من قهرم. دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم. من نه از سنگم. قلبم از نرم نرمک میپژمرد و هیچ کسی نیست که دراین سرزمین مرا یاد کند. تنم سخت است و دلم ... .



دلم گرفته از زمین و زمان. دلم گرفته... . خنجرکی که برسینه ام خورده و مرهمش نوش دارو ست و پادشاه کیکاووس.من از نزدیک خورده ام، من مرده ام وهیچ کسی نیست که بداند و درک کند. من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز و نه خرم. من نه آنم و نه این. و من هیچم و هیچ من.



دلم گرفته از خودم. از کلام و همنفسم. از درد و درمانم. از زخم و لبهایم و از قلب و اشک هایم. کلامم بر همنفسم می تازد. دردم را درمان فراموش شده است. زخمم را بوسه ام بر لب نیست. و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، زمنزل گاه خود بیرون می راند. و من باز تنهای تنهایم. همانند 21 سال و 2 ماه و 10 روز پیش. همانند ... همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند.



دلم گرفته از خدا...آره از خدا هم دلم گرفته. چون خداهم کمکم نمی کنه. هر که درکلبه ی تنهاییم آمد ، خود گم شد و نتوانست برتنهاییم یاوری باشد. هر که آمد بر دلم تاخت و خاکی بلند کرد و با چوب سواری اش لکه زخمی بر دلم گذاشت و تاخت. من خدارا داشتم. خدا را دوست می انگاشتم وخدا مرا دوست می داشت. به دلم بد افتاده. به دلم ناخلف راه داده. من دلم ازدروغ بیزاراست، نمیدانم چرا دروغ را به لبم فرستاده. خدایا! نازنینم! بهترینم! یاور شبهای بی کسی ام. جز توکسی که از دلم خبر ندارد. جز تو کسی که از من کلامی ندارد. جز تو کسی که مرا ادراکی ندارد...چرا اینگونه بر سرم می کنی؟... چرا بر دلم تار رسوایی می زنی. گله کردم چون گله مندم. بی اشکم چون یک مردم. قدم می زنم چون غرورم را دوست دارم. ولی برای من، که غروری ندارم... . خدای من، بر دلم صبرت روانه دار که مرا دیوانه ی میخانه می کند این دل. رسوای عالم می کند بی هیچ، و نابود دریایی می کند بی حتی یک تکه چوب. هر کسی به فکر خودش شد یار من، و هیچ ندانست من که ام و چه؟



دلم از تو تنگ است... نه ... برای تو تنگ است. همیشه حرفایم را گوش دادی و هیچ نخواستی. همیشه درسهایم یاد دادی و هیچ بر دستم نزدی. ولی من مرده ای هستم که جسمش برای آبروی یک انسان حرکت می کند، حرف می زند و برای آنکه دوست دارد دعا می خواند...



دلم گرفته از ... .



از هیچ کس دلم نگرفته... ولی چرا مرا هیچ کسی نیست که درک کند؟ چرا هیچ کسی نیست که مرا یاری کند ... چرا؟ و باز آه ی و بخاری و خدایی ولی با این تفاوت که بلند من فریاد می زنم ای خدا:



چرااااااااااااا؟
+ نوشته شده توسط تکگل در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 19:45 |

سلام دوستای گلم

 وبلاگم پنج ساله شده و منم کلی دوسته خوب پیدا کردم

تو این مدت خیلی از شما ها بهم کمک کردید که نوشتنم رو ادامه بدم 

وبلاگ عزیزم تولدت مبارک

 

+ نوشته شده توسط تکگل در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 9:25 |
بفرمایید...
یک فنجان خاطره...
تلخ می خورید؟
یا با شکر دروغ شیرینـش کنم!...

+ نوشته شده توسط تکگل در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 20:33 |

 

نگو که زیبا نیستم

نگو که گم شده ام

سالها دوستت دارم

را زمزمه کرده ام

در لحظه

در بزنگاه ِ هر لحظه

+ نوشته شده توسط تکگل در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 18:29 |

برای کمبود ها و تشنگی هایم

فقط ،

تو ببار...

 

 

girl-and-rain-dark-1.jpg


+ نوشته شده توسط تکگل در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 20:7 |

 

اعتراف می کنم دلتنگم...خیلی خیلی  دلتنگ !

نه برای او...که برای خــــودم و آن پست های بکر و لطیف ِ ...

برای آنهمه تشنگی و عاشقانه هایم !برای روحم...قلبم...نامم...!!


 

+ نوشته شده توسط تکگل در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 20:5 |

یک نفر ازم پرسید که تا کی تو رو دوست دارم

ساکت موندم ،

چون نمیدونستم که کدوم طولانی‌تر هست

"همیشه" یا "تا ابد".

+ نوشته شده توسط تکگل در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 12:15 |

دلم برایت خیلی تنگ است

شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام

و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

نمیدانم چرا؟!

مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم

مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم

نمیدانم کجائی؟! چه میکنی؟!

اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم

از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد

شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند

+ نوشته شده توسط تکگل در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 11:21 |

ساعتها رو به روزها گره می زنم و روزها رو به شبها می بافم.


همه لحظات تنهائی ام رو تو صندوقچه خاطرات میذارم و اونو می بندم.

 
می خوام خاطراتم رو هدیه کنم به آینده، آینده رو هدیه کنم به زندگی،

زندگی رو هدیه کنم به عشق و عشق رو هدیه کنم به« تـــو»!

و تو رو ...

 

آخه« تـــو» رو به کی میتونم هدیه کنم ؟

نه به هیچکس ....... !

 

« تـــو» رو میسپارمت دست اونی که خیلی بیشتر از من دوست داره

دوستت دارم و دوستم داشته باش شاید.......

+ نوشته شده توسط تکگل در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 11:13 |